تبلیغات
نیکصدا - شتاب در داوری
منوی اصلی
نویسندگان
آرشیو وبلاگ
منوی اضافه
  • متن
مطالب جدید سایت
آمار و اطلاعات
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قدرت گرفته از : رز بلاگ !

یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد .او کیسه ای را که کمی

گندم در آن بود، بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست

کنند و شب را سیر بخوابند.

در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن .”

 همچنان که این دعا را زیر لب می خواند، ناگهان

گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی

زمین و درون سنگلاخ های خرابه ریخت.

 او عصبانی شد و به خدا گفت :


 ” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره

کیسه ام را. ”


 و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان

چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همان جا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده

کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.